![]() |
![]() |
|
| در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن* یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن |
|
در این شهر پیدا کردم دست های گندم گونه ات را
و در این شهر دوستدار زبان های زیبا و متفاوت شدم با تو تمام حفظیاتم را فراموش کردم پشیمان نیستم ولی از غمهایم کوچ کردم دشمن هم نیستم ولی از همان اول اضافی بودم آیا این راه ها را با همان ذوق و هوس می پیمایم؟ چه کسی میداند چی در انتظار هست؟ ! در این دنیا می مانم یا می میرم؟ چه چیز معلوم است؟! آیا یک بار دیگر در چشم دنیا دیده می شوم؟ این حال فراری و شتاب زده ام را عجیب میدانند اما من با تو تمام کارهایی که نکرده بودم انجام دادم و با تو بستم دفترچه عشقم را پشیمان نیستم ولی از روزگار عقب ماندم دشمن هم نیستم ولی از همان اول اضافی بودم آیا یک بار دیگر این راه ها را با همان شوق می پیمایم؟ چه کسی میداند چه انتظار میکشد؟! آیا در این دنیا می مانم یا می میرم؟ چه معلوم است؟! آیا یک بار دیگر در چشم دنیا دیده می شوم؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به تو باختمو تو این بازی رو بردی ،تبریک
زیر و رو شدم به روتم نیاوردی، تبریک بودن و نبودنم برای تو فرقی نداشت واسه مرگ عاشقت غصه نخوردی، تبریک مبارک دلت باشه این همه بی احساسیات حق داری دیگه نشناسی منو با اون قلب سیات حق داری گریه هامو ببینی و بخندی آزادی تا به هر کی دوس داری دل ببندی روز من تاریک شد... تبریک شب به من نزدیک شد ، تبریک جاده ی عاشقی ما مثل مو باریک شد...تبریک |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|