![]() |
![]() |
|
| در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن* یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن |
|
یه معشوقه میخواستم واسه ی خونه ی قلبم که دنیامو بسازه توی ویرونه ی قلبم یه معشوقه میخواستم که از یاس تو باغچه واسم آینه بسازه بذاره روی طاقچه میخواستم تو بگی دریا قشنگه،آی بگی صحرا قشنگه،آی بگی فردا قشنگه میخواستم که بشی دار و ندارم بشی آفتاب بهارم ، بدونم دنیارو دارم تو رو از تن خورشید،تورو از گل و شبنم گرفتم که تو باشی برام هم دل و همدم شدم عاشقت اما ندونستی... چی میخوام،چی آرزومه ندونستی...ندونستی... دیگه حرفی نمونده ،نتونستی... که بشی عشق یه عاشق نتونستی...نتونستی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 1 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم که صبر کن و گوش به من دار گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خو بيست ولي تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو ، خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|