![]() |
![]() |
|
| در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن* یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن |
|
ما دو تا ماهی بودیم توی دریای کبود خالی ازاشکای شور از غم بود و نبود پولکامون رنگارنگ روزامون خوب و قشنگ آسمونمون یکی خونمون یه قلوه سنگ خندمون موجارو تا ابرا میبرد وقتی دلگیر بودم اون غصه میخورد تورای ماهیگیرا ماهی میشد عاشقی توو دریا تنها نمیشد خوابمون مثل صدف پر از مروارید نور پر شد این قصه ی ما توی دریاهای دور همیشه تک میزدیم به حبابای درشت تا که مرغ ماهی خوار اومد جفتمو کشت دلش آتیش بگیره دل اون خونه خراب دیگه نوبت منه سایه اش افتاده رو آب بعد ما نوبت جفتای دیگس روز مرگ زشت دلهای دیگس ای خدا کاری نکن یادش بره که یه ماهی این پایین منتظره نمیخوام تنها باشم ماهی دریا باشم دوست دارم که بعد از این توی قصه ها باشم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 2 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به تو باختمو تو این بازی رو بردی ،تبریک
زیر و رو شدم به روتم نیاوردی، تبریک بودن و نبودنم برای تو فرقی نداشت واسه مرگ عاشقت غصه نخوردی، تبریک مبارک دلت باشه این همه بی احساسیات حق داری دیگه نشناسی منو با اون قلب سیات حق داری گریه هامو ببینی و بخندی آزادی تا به هر کی دوس داری دل ببندی روز من تاریک شد... تبریک شب به من نزدیک شد ، تبریک جاده ی عاشقی ما مثل مو باریک شد...تبریک |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|