![]() |
![]() |
|
| در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن* یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن |
|
دارم اون روزو میبینم چقدر آینده نزدیکه تو برگشتی کنار من تو روزایی که تاریکه دارم اون روز و میبینم که از رفتن پشیمونی من از دوری تو مردم از این مردن چی میدونی دارم میبینمت وقتی یه دریا اشک میریزی بهارم باشه دیره دیر واسه این برگ پاییزی واسه این عشق کم بودی تو با این عشق بد کردی گذشته بر نمی گرده نمیخوام دیگه برگردی دارم اون روزو میبینم چقدر آینده نزدیکه تو برگشتی ولی دنیام هنوزم سرد و تاریکه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 11 قبل از ظهر توسط پریسا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم که صبر کن و گوش به من دار گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خو بيست ولي تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو ، خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|