![]() |
![]() |
|
| در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن* یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن |
|
دلم برات یه ذره شده عزیزم ...
به خدا دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
به خاک مقدس عشق می افتم برگرد، رو به کعبه مقدس عشق میکنم برگرد در محراب عشق سجده میکنم برگرد... بیا و در همین قلب خسته بمان ، من تحمل این دوری وفاصله را ندارم ونمی توانم حتی برای یه لحظه دوریت را باور کنم و نمیخواهم باور کنم نمیتوانم وجودی را که بودنش برایم آرامش داشت را از یاد ببرم و نمیخواهم از یاد ببرم. تو که میدانی من بی تو هیچم اشکم روی گونه هایم جاریست دلتنگی عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته است. چشم هایم را میبندم و خاطرات را مرور میکنم ... نمیخواهی که بروی؟ با من از رفتن نگو... یادت هست که چه آرام و بی بهانه از کوچه پس کوچه های دلم گذشتی؟ و پا به کلبه کوچک احساسم گذاشتی.یادت هست که گفتی تمام آسمان من خلاصه در چشمان توست... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
هرگز ندیدم بر لبی لبخند زیبای تو را هرگز نمیگیرد کسی در قلب من جای تو را
اگر می خوای صد سال زندگی کنی من می خوام یه روز کمتر از صد سال زندگی کنم چون من هرگز نمی تونم بدون تو زنده باشم
دوستی واقعی مثل سلامتی هست ارزش اون رو معمولا تا وقتی که از دستش بدیم نمی دونیم
یک دوست واقعی اونی هستش که وقتی میاد که تموم دنیا از پیشت رفتن .
جلوی من قدم بر ندار، شاید نتونم دنبالت بیام. پشت سرم راه نرو، شاید نتونم رهرو خوبی باشم. کنارم راه بیا و دوستم باش .
دوستان، روش خدا برای محافظت از ما هستن دوستی یعنی یک روح در دو بدن اگر تمام دوستام بخوان از یه پل رد بشن، من با اونا عبور نخواهم کرد، بلکه اون طرف پل خواهم بود برای کمک به اونا هر کسی چیزایی رو که شما می گین می شنوه. ولی دوستان به حرفای شما گوش می دن. اما بهترین دوستان حرفایی رو که شما هرگز نمی گین می شنون پدرم همیشه بهم می گه موقع مردن ، اگر پنج تا دوست واقعی داشته باشی ، اونوقت هست که زندگی بزرگی داشتی یه دوست، فردی هست که آهنگ قلبت رو می دونه و می تونه وقتی تو کلمات رو فراموش می کنی اونا رو واسه ات بخونه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
چی شده اون همه احساس؟ اینو هرگز نمیدونم دیگه بستمه شکستن ، نمیخوام عاشق بمونم
قول دادی با من بمونی یادته ...؟ نه یادت نیست به خدا
هنوزم منتظرم بعد یه عمر جدایی هنوزم دوستت دارم با همه بی وفایی
شمع دانی به دم مرگ به پروانه چه گفت؟ گفت ای عاشق بیچاره فراموش شوی سوخت پروانه ولی خوب جوابش داد گفت:طولی نکشد تو نیز خاموش شوی
هر روز میشینم تو رو ببینم توی خیابون زیر بارون آخ چه خوش خیالم که بر میگردی باور ندارم...
اگه تنها شدنم ای خدا یه قسمته پس بذار تنها بمونم،تنهایی یه نعمته
هر چی غصه ست به سر من اومده تو که رفتی جای تو غم اومده تو که رفتی همه چی تموم شده خنده این روزا برام حروم شده تو که رفتی طاقتم سر اومده اشک چشمام از غمت کم اومده تو که رفتی واسه من دنیا غریبه به خدا تو که رفتی زندگی دیگه تمومه به خدا دیگه من طاقت ندارم نمیتونم بمونم این روزا از بهت غربت نصفه جونم به خدا
هر چی عشقه توی دنیا من می خواستم مال ما شه ...
انگار نه انگار که یه روز خاطره هامون یکی بود قول وقرارمون یکی ، حال وهوامون یکی بود هنوز گلای خشک تو، رو طاقچه اتاقمه عطر حضور تو ولی، تو لحظه های من کمه تو نیستی و صدات هنوز مرحمه زخمای منه ترانه ی نگاه تو ، مونس شبهای منه
عشق من ... تو تو تو عشق من ... تو بی توبودن یعنی مردن برای من ، من ، من
اگر در دل میدیدم غم و درد جدایی را به دل هرگز نمیدادم خیال آشنایی را
در این دنیا نکردم من گناهی فقط کردم به چشمانت نگاهی اگر اینک نگاهی شد گناهی مجازاتم بکن هر طور که خواهی در این دنیا من او را میپرستم هم او را هم خدا را می پرستم تمام مردمان یکتا پرستند ولیکن من دو تا را میپرستم
عشق یعنی همچو من شیدا شدن عشق یعنی قطره دریا شدن عشق یعنی دیده بر در دوختن عشق یعنی در فراغش سوختن
هر چی تو دنیا غمه مال منه روزی هزاربار دل من میشکنه دل دیگه اون طاقتا رو نداره پشت سر هم داره بد میاره از در و دیوار واسه دل میباره
دوستت دارم بدون تا زنده هستم تا دنیا دنیاست به پای تو نشستم
اشکی که هنوز تو چشامی ، شعری که هنوز رو لبامی،بغضی که هنوزه تو صدامی جونی .... آه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره ولی حتی وقت مردن باز سراغتو میگیره میرسه روزی که دیگه غرق دریا میشه خونه م اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای میمونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
بد جور دلم تنگه واست میخوام که باز ببینمت ستاره ی سهیلمی از آسمون بچینمت واست نوشتم نامه ای شاید دلت بسوزه نیستی اما دوستت دارم هنوزم که هنوزه ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم وقتی نیستی هر چی غصه ست تو صدامه وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه رفتنت می سوزم کاش که بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم حالا عکست تنها یادگاره از تو خاطراتت تنها باقی مونده از تو وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم کاش از اول نمیدونستی من عاشق تو بودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
همیشه چیزی رو که دوست داری زود از دست میدی پس عشقو دوست نداشته باش تا همیشه با تو باشه
کجاست جاده ای که مرا به تو برساند ؟ کجاست کسی که آسمان را به من نشان دهد؟ دلم از این همه ابر گرفته است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
پس از رفتنت ... آرزوهایم را دفن خواهم کرد دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب عکس اتاقم را به پستوی زمان خواهم سپرد نبودنت را باور خواهم کرد و اجازه ورود هیچ نگاهی را به رویاهایم نخواهم داد اما کاش...! قبل از رفتنت به گنجشک های شهر بسپاری برق انتظار را در چشمانشان نگاه دارند ... شاید رفتنت را برگشتی دوباره باشد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
مثل یه قصه زیبا مثل یه خواب کوتاه من اسمتو گذاشتم قشنگترین اشتباه بی تو هر لحظه من شکست بی صدا بود این خنده ها دروغه بی تو شادی کجا بود دست نوازش تو هنوز رو پوست منه گرمی خوب دستات منو آتیش میزنه روزای شادی و عشق حیف که چه زود میگذره از قصه منو تو چی موند به جز خاطره یه قاب عکس خالی زیر پاهات همیشه یه پنجره که هرگز به جایی باز نمیشه گرفته پر ستاره فانوس عشق دوباره نرفته از یاد آیینه هنوز رنگ نگاهت رفتی تو از زندگیم انگار که یک خواب بودی تو لحظه های عمرم افسوس که کمیاب بودی می دونستم از اول این رسم زندگی نیست خوشبختی ها زود گذر هرگزهمیشگی نیست به دنبال یه رویا که دست نیافتنی بود میدونستم از اول قلبم شکستنی بود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
خاطرات رفته بر باد، یاد عشق رفته ازیاد تو که بی وفا نبودی نمیدونم کی یادت داد تو رو دیدم می دونستم،می دونستم که اسیری تو خداحافظ نگفتی،می دونستم داری می ری
می رم از زندگی تو ، گر چه هستی روزگارم میرم چون عاشقت هستم باید آزادت بذارم بذار من بشکنم از عشق بشم بارون و ببارم آخه من طاقت اشکو توی چشم تو ندارم
بی تو سر گشته و تنها مثل برگی روی رودم تو واسم زندگی بودی، من واست تجربه بودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
چنین با مهربانی خواندنت چیست؟ به این نا مهربانی راندنت چیست؟ بپرس ازاین دل دیوانه ی من که ای بیچاره عاشق ماندنت چیست؟
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که مرگ را باور کنی می رسد روزی که تنها در کنار قبر من شعرهای کهنه ام را مو به مو از بر کنی
آخر ای دوست نخواهی پرسید که دل از دوریت چه کشید سوخت در آتش و خاکستر شد وعده های تو به دادش نرسید داغ ماتم شد و بر سینه نشست ، اشک حسرت شد و بر خاک چکید آن همه عهد فراموشت شد؟چشم من روشن ، روی تو سپید جان به لب آمده در ظلمت غم،کی به دادم میرسی ای صبح امید؟ آخر این عشق مرا خواهد کشت،عاقبت داغ مرا خواهی دید دل پر درد مرا نشکن،که خدا بر تو نخواهد بخشید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
اگه فکر میکنی که رفتنت باعث شکستنم میشه اگه فکر میکنی که بعد از رفتنت اشک می ریزم اگه فکر میکنی که با نبودنت لحظه هام خالی میشن اگه فکر میکنی که هر لحظه دلم برات تنگ میشه اگه فکر میکنی که بی تو می میرم درست فکر میکنی.... تو که می دونی نبودنت رو تاب نمیارم پس ... بمون |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
ای تماشایی ترین مخلوق خدا ! آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم
با قلم می گویم : ای همزاد ،ای همراه، ای هم سرنوشت هر دومان حیران بازی های دوران زشت شعرهایم را نوشتی ... دست خوش! اشک هایم را کجا خواهی نوشت ... ؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
باور نمیکنم که تلاش مدام من در جاده های اندوه وحسرت ، ندیدنست باور نمیکنم بیهوده است رفتن من، نا رسیدنست باور نمیکنم که مرا طرد کرده ای ...
مرا عمری به دنبالت کشاندی سر انجامم به خاکستر نشاندی ربودی دفتر دل را و افسوس که سطری هم از این دفتر نخواندی گذشت از من ولی آخر نگفتی که بعد از من به امید که ماندی؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
تو برام خورشید بودی توی این دنیای سرد گونه های خیسمو دستای تو پاک میکرد حالا اون دستا کجاست؟ اون دو تا دستای خوب چرا بی صدا شده لب قصه های خوب من که باور ندارم اون همه خاطره مرد عاشق آسمونا پشت یک پنجره مرد آسمون سنگی شده، خدا انگار خوابیده انگار از اون بالاها گریه هامو ندیده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
اون که میون من و تو خط جدایی کشیده دل میگه نفرینش کنم به دردمون دچار بشه
نه باران، نه پرنده و نه ... کمی عشق با جاده ی کوتاه ؛ زندگی آنقدر بزرگ نیست که من نمیرم تا تو عاشق بمانی
از تو آموختم نشانی باغ را با لب چشمه هم صدایی را میروم با کبوتران سپید از تو آموختم رهایی را
بودنم با تو حرومه ، دیگه همه چی تمومه آخ که این لحظه چه شومه ... من دلم تنگ میشه ، تو دلت سنگ میشه نذار این تنگ بلور، بشکنه با این غرور
کاش می شد بی تفاوت از همه چیز گذشت کاش می شد چشم به روی این همه دروغ بست و تلخی ها و بی مهری ها را به روی خود نیاورد کاش نگاه های التماس آمیز هیچ بی پناهی تمام هستی ات را به آتش نمیکشید کاش دستهایمان آنقدر با سخاوت و زلال بود... که قلب آشفته یک غریبه را آرام می کرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
لحظه ها را باتو بودن، در نگاه توشکفتن، حس عشقو در تو دیدن مثل رویای تو خوابه با تو رفتن باتو موندن مثل قصه تو رو خوندن،تا همیشه تورو خواستن مثل تشنگی به آبه بی تو اما سر سپردن، بی تو و عشق تو بودن تو غبار جاده موندن، بی تو خوب من محاله بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تو رو ندیدن واسه من رنج و عذابه اگه چشمات منو می خواست، تونگاه تو میمردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسممو میخوندی دیگه از یاد نمیبردم اگه با من تو میموندی،غم دنیارو میبردم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
تو رفتی و دو چشمانم به در ماند سکوت سرد سایه تا سحر ماند سکوتی تلخ و اندوهبار و سنگین لبانم تا سحر بی همسفر ماند ز شادی های سبز باتو بودن برایم شاخه ای بی برگ و بار ماند تو رفتی و ندانستی که بی تو خیالت تا ابد در قلب و سر ماند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم پر پروانه شکستن هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم يادمان باشد سر سجاده عشق جز براي دل محبوب دعايي نکنيم يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
_________¤¤¤¤¤¤¤¤____________¤¤¤¤¤¤¤¤¤
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
اگه هم زبون نبودم اگه مهربون نبودم چه کنم؟ این دل شکسته رو؟ اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمی گشودم به تو نمی بستم این دو بال خسته رو
من همیشه با تو هستم تو رو از جون می پرستم من فقط با تو می تونم توی این دنیا بمونم اگه تو نمونی پیشم به خدا دیوونه میشم
چه زیبا گفتم دوستت دارم، چه صادقانه پذیرفتی چه فریبنده آغوشم برایت باز شد، چه ابلهانه با تو خوش بودم چه کودکانه همه چیزم شدی، چه زود به خاطر یک کلمه مرا ترک کردی چه ناجوانمردانه نیازمندت شدم،چه حقیرانه واژه غریب خداحافظی به من آمد...چه بی رحمانه ... من سوختم!
رفتی نموندی بی وفا ... انگار اثر نداشت دعام،دل منو شکستی غصه نخور... فدای سرت
نشد که اینو بدونی عاشقی حرف آخره عشقه که قلب آدمو تا روی ابرا میبره ما رفتیم اما فکر نکن دنیا همین جور میمونه یه بی وفا پیدا میشه قلب تو رو میسوزونه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
تمام گلهای سرزمین محبت و صداقت را تقدیم تو میکنم ، که بهترینی ...
کاش دلش نیاد زمونه برای ما کم بذاره کاش که دنیا ما دو تا رو سر راه هم بذاره
گاهی اوقات گذشتن از معشوق ، به خاطر عشق؛ نهایت عاشق بودنه
من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد من که میدانم که تا سرگرم بزم و مستی ام مرگ ویرانگر چه بی رحم و پشت بالا میرسد پس چرا عاشق نباشم ... ؟
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم چون مزرعه تشنه به باران برسیم یا من برسم به یار، یا یار به من یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
اون كه رفته ديگه برگشتي نداره عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره اون تو فكرت نمي مونه ديگه از تو نمي خونه عشقتو مي بره از ياد اگه حتي تو پري شي اون ديگه تو رو نمي خواد اون كه رفته ديگه برگشتي نداره جاي تو تو آسمونش يه دونه ستاره داره تو چرا به پاش مي سوزي چشم به راه اون مي دوزي اون كه رفته از تو حتي يه نشوني هم نبرده گل لبخند تو چيده سهم شادياتو برده اون كه رفته ديگه برگشتي نداره واسه عشق نا تمومت ديگه پاياني نداره اسم تو براي لب هاش ديگه معنايي نداره اون كه رفته ديگه برگشتي نداره عمر تو مي گذره اما واسه اون ارزش نداره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
مسافر خسته من بار سفر رو بسته بود تو خلوت آيينهها به انتظار نشسته بود ميخواست كه از اينجا بره اما نميدونست كجا دلش پر از گلايه بود ولی نمیدونست چرا دفتر خاطراتشو ، رو طاقچه جا گذاشت و رفت عكسای يادگاریشو ، برای ما گذاشت و رفت دل كه به جاده میسپرد كسي اونو صدا نكرد نگاه عاشقونهای برای اون دعا نكرد حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمیزنه تو لحظههای بیكسيش پرنده پر نمیزنه با كوله بار خستگی ، تو جادههای خاطره مسافر خسته من ، يه عمره كه مسافره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست وقتي که رفتي ، واسه من حتي دلت تنگ نشد خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه گرداي روي آينه فقط غم زندگيه اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه
ثانیه ها رو نشمار واسه کسی که رفته خوب میدونم عزیزم دوریش واست چه سخته اما کسی که رفته برگشتنش تو خوابه باید که باورت شه آرزوهات سرابه کجا میخوای بری و دنبال اون بگردی چرا تورو نخواستش تو که بدی نکردی ارزش اون چشاتو با گریه پایین نیار حروم نکن روزاتو با حسرتو انتظار خودش که نیست خیالش پس چرا زنده باشه اون که پی بهونست بهتره بره جداشه رفت تورو تنها گذاشت خواست غمتو ببینه توهم دعا کن براش به روز تو بشینه سهم تو نبوده به پای اون بسوزی امید نداشته باشی که برگرده یه روزی نفرین نکن بدون که خدا هواتو داره یه روز تو سرنوشتش درد تو دلش میزاره
اگر شبي فانوس ِ نفسهاي من خاموش شد، اگر به حجله آشنايي، در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي و عده اي به تو گفتند، كبوترت در حسرت پر كشيدن پرپر زد! تو حرفشان را باور نكن! تمام اين سالها كنار ِ من بودي! كنار دلتنگي ِ دفاترم! در گلدان چيني ِ اتاقم! در دلم... تو با من نبودي و من با تو بودم! مگر نه كه با هم بودن، همين علاقه ساده سرودن فاصله است؟ من هم هر شب، شعرهاي نو سروده باران و بسه را براي تو خواندم! هر شب، شب بخيري به تو گفتم و جواب ِ تو را، از آنسوي سكوت ِ خوابهايم شنيدم! تازه همين عكس ِ طاقچه نشين ِ تو، همصحبت ِ تمام ِ دقايق تنهايي ِ من بود! فرقي نداشت كه فاصله دستهامان چند فانوس ِ ستاره باشد، پس دلواپس ِانزواي اين روزهاي من نشو، اگر به حجله اي خيس در حوالي ِ خيابان خاطره برخوردي!? |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
من عشقت رو به همه دنیا نمیدم حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم با تو میمونم واسه همیشه خاطرات تو رو چه خوب چه بد،حک میکنم توی تنهاییام فقط به تو فکر میکنم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
خدایا باز هم کمکم کن در سختی های روزگار، در حوادث روز و شب از تنگناهای این سو و اندوه های آن سو رهایم کن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
صد سال بعد از مرگ من تا بشکافی قبر من خواهی شنید از قلب من دوستت دارم محبوب من ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
ناپلئون میگه: حرفی بزن که بتونی بنویسیش،یه چیزی رو بنویس که بتونی امضاش کنی،چیزی رو امضا کن که بتونی پاش واسی پس؛ دوستت دارم امضا(پریسا) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
خسته ام از بغض کهنه ی عشق سنگینی تحملش تو صدام خوبه که به یاد تو قانع ام میتونم بگذرم از شکوه هام باورش سخته برام ولی من می رمو هیچی ازت نمیخوام اما بدون هرجا برم بعد تو بغض عشق میمونه از تو برام بغض من وا نمیشه تو صدام خدایا... یه دریا گریه میخوام نفهمید اون که باید می دونست بیشتر از جون من،عزیزه برام با جدایی هیچی تموم نمیشه عاشق از عاشقی سیر نمیشه بگو تو اگه عاشق نبودی عاشقت از تو دلگیر نمیشه بغض عشق مونده هنوز تو صدام هنوزم هیچی ازت نمیخوام عاشقت بودم و از عاشقی جز غمت هیچی نمونده برام اما من به پات هنوز مونده ام یه لحظه بی درد نیاسوده ام از جدایی خیلی اگر گذشته اما هنوز به عشقت آسوده ام |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است . اگر دنیای ما دنیای درد است بدان عاشق شدن از بحر رنج است . اگر عاشق پس یک گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
دلم را آهنين كردم مبادا عاشقت گردد ندانستم تو اي ظالم دل آهنين داري عابر شهر چشاتم دل من اهل ريا نيست اوني كه مثل تو باشه حتي توي قصه ها نيست عاشقی یعنی تحمل نه شکایت نه گله اگر حتی بینمون باشه یه دنیا فاصله يكي محبت ميكنه يكي محبت ميبينه اوني كه محبت ميكنه هميشه مظلوم اوني كه محبت ميينه هميشه مغرور |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
امروز نیت کردمو یه فال حافظ گرفتم اصلا فکر نمیکردم به این خوبی در بیاد...
طایر دولت اگر باز گذاری بکند یار باز آید و با وصل قراری بکند دیده را دستگه در و گوهر گر چه نماند بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من هاتف غیب ندا داد که آری بکند حافظا گر نروی از در او هم روزی گذری بر سرت از گوشه کناری بکند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 5 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
زندگی شهد گل است زنبور عسل میخوردش آنچه می ماند عسل خاطره هاست
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 6 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم که صبر کن و گوش به من دار گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خو بيست ولي تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو ، خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|