![]() |
![]() |
|
| در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن* یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن |
|
به دست ظلمتم نسپار که من بی عشق میمیرم در این شبهای بی فانوس سرا پا غرق تقصیرم رهایی آرزوی من از این دنیای وا نفساس از این شبهای تکراری از این روزای بی احساس دل آزرده ترین شعرم در انکار شب باور سکوم مثل یک نعره س در این ثانیه آخر برای آخرین شعرم نت احساسو بردار برای آخرین لحظه منو به آیینه ها نسپار از این تکرار بی پایان چقد خسته چه دلگیرم به دست ظلمتم نسپار که من بی عشق میمیرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 4 بعد از ظهر توسط پریسا |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست گفتم که صبر کن و گوش به من دار گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست پرواز عجب عادت خو بيست ولي تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست گفتي که کمي فکر خودم باشم و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست رفتي تو ، خدا پشت و پناهت به سلامت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|