![]() |
![]() |
|
| در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن* یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن |
|
سلام توي مدتي که نبودم براتون عکس هايي که تا حالا توو وبلاگ بوده به همراه چند تا کارت که خودم طراحي کردم با يه آهنگ قشنگ گذشتم دوس داشتيد دانلود کنيد نظر هم يادتون نره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
مدت هابود که مي خواستم رازي را که در سينه دارم به تو بگويم. اما نتوانستم. دوست داشتم هنگامي که از کنارم مي گذري اين راز را در چشمان عاشقم بخواني. ولي تو با بي اعتنايي مي گذشتي تا اينکه امروز قلم را برداشتم تا از بي مهريت بنويسم. ولي وقتي قلم را از روي کاغذ برداشتم ديدم نوشته ام: "با تمام وجود دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
دروغه روز دوباره، دروغ ِ دیگره میدونی دام ِ محبت از رهایی بهتره من و تو همیشه کنج غم می مونیم من و تو قدر شادی رو نمی دونیم نه تنها خورشید ِ ما گرمی هاشو از دست میده آسمون، فیروزه رنگی هاشو حالا برچیده خدایا...!!! این مردم کوکی چی میگن؟ دریغا...! اینا عاشق نمیشن
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
اینجا بر تخته سنگ پشت سرم، نارنج زار رو در رو، دریا مرا میخواند سرگردان نگاه میکنم می آیم می روم آنگاه در می یا بم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست آسمان روشن و آبی کنون تلخ و ملال انگیز سپید پوشیده بودم با موی سیاه اکنون سیاه جامه ام با موی سپید می آیم می روم می اندیشم که شاید خواب بوده ام می اندیشم که شاید خواب دیده ام عطر برگ های نارنج چون بوی ِتلخ ِ خوش ِ تند ُ و رو در رو دریا مرا میخواند پا در زنجیر پرواز میکنم با غم های درون اوج میگیرم با شکست هایم به پیش می تازم با اشک هایم سفر میکنم با صلیبم به قله ی قلب ِ انسان صعود میکنم ای خداوند،ای خداوند! بگذار تا صلیبم را بِسِتایم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 0 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
فتاده بر خاک غروبم یه آرزوی بر باد
میروم تا خود نرنجم امشب از خاطر حیات کفنمو بیارید خونی نداره این تن خورده تیغ غم به رگهام نفسی نمونده با من داغون داغونم دلم منو جواب کرده خدا اشکاتو پاک کن چاره نیست مسافرم به نا کجا گریه نشست و گریه کرد توو این شب غم انگیز شبی که دستای این دل میرسه به پاییز داره پرسه میزنه بهت خدا جلو چشمام خاموش کن این ترانه رو که غم نشسته توو صدام خدا کریمه ای دلم واسه همه به غیر تو نفرین نکن خراب شده این سرنوشت رو سر تو این نفسای آخرو به آب و آتیش میزنم تا که ببنده رختشو این روح مرده از تنم وصیتم درد و غمه اشکامو پنهون نکنید به حال و روزگار من خدا رو گریون نکنید این دل خسته، غریبه، خونه خراب و بی گناه ببین چه آوردی سرم ای سرنوشت رو سیاه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
حالا که بارون میزنه بیا با من قدم بزن
سکوتمو بارون شکست خلوتمو به هم بزن بمونه یادگاری توو کوچه رد پای تو گوش منو میلرزونه صدای خنده های تو با تو توو اوج آسمون، بی تو اسیر قفسم از همه گریه های شب فقط تویی همنفسم قسم به عطر گل سرخ با تو وفادار میمونم همیشه خوب من تویی یه عمره اینو میدونم خنده های تو برام شده یه آرزوی ناب گرفتن دستای تو شده حسرت حتی توو خواب دیدن تو برای من توو خوابم مثل بیداری بیا کنار من بمون مگه دوسم نداری؟؟؟ قسم بهگل، به عاشقی ، لایق عشق تو منم توی گلستون وفا تو یاسی ، من خاکِ ترم تو واژه ی سلامِ عشق، قشنگترین ترانه ای واسه نفس کشیدنم تو بهترین بهانه ای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
دارم دق میکنم تحمل ندارم دیگه خسته شدم دارم کم میارم دلم تنگ شده دیگه نا ندارم همش فکر تو ام همش بی قرارم دیگه اشکی نمونده که بخوام برات گریه کنم فدای تو چشام دلم داره واسه تو پرپر میزنه تو رفتی و هنوز خیالت با منه بدون تو کجا برم کنار کی بشینم؟ توو چشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم تو که نیستی به کی بگم چشماشو روم نبنده به کی بگم یه کم نازم کنه که بهم نخنده بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم توو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم؟ به جون چشمات از تموم این زندگی سیرم تو که نیستی همش آرزو میکنم بمیرم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
ای پرستوهای خسته که غبار هر سفر به بالهایتان نشسته آیا هنوز هم میگذرید ز شهری که زمینش به رویم دراشو بسته آهای کبوترهای غمگین که نیرنگ آسمون کرده بالهاتونو سنگین آیا هنوز هم مینشینید به بامی که زمونه سر نگون کرده به پایین من همیشه دلم میخواست چراغونی به جز اشکم نیومد به مهمونی دل سراپرده ی غمهای زمونه ست پرستوی تنم بی آشیونه ست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
یه سوال منطقی
به روی چه منطقی توضیح دادی منو مسخره گرفتی زندگی حالا توو جوونی ام پیر شدنم کنار چرا بی حرمتی کردی به من و دلداگی م رد شدی تو از دلم انگاری هیچی نبود یه سوال منطقی دوستت دارم حرف کی بود؟ دوست داشتی چشم منو سرد و نمناک ببینی باید اعتراف کنم تو به خواسته ات رسیدی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
تورو توو گریه میبوسم تورو که غرق لبخندی توی حالی که من دارم چرا چشماتو میبندی؟ بذار این آخرین بوسه تمام باورت باشه بذار فردا توو این خونه توو آغوش تو پیدا شم نمیدونی کنار تو چه حالی داره بیداری بذار باور کنم امشب تو هم حال منو داری نمیدونی که آشوبم از این آرامش خونه از این رویای شیرینی که میدونم نمیمونه چقدر این حس من خوبه همین که از تو میمیرم همین که هر نفس امشب هوامو از تو میگیرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
دوس دارم قدم زنون توی جاده برمو
جاده رو خوب ببینم تنهایی رو حس نکنم اما هر چی من بخوام میدونم اون نمیشه از خدا میخوام که لاقل تنهاییم تموم بشه توی جاده یه غریبه دنبال یه عشق کهنه خدا جون بهش کمک کن تا لباش نباشه تشنه اگه جاده رو ندیده انتظارو نمیفهمه بیا تنهاییمو پر کن خداجون خودش کریمه توی جاده که می رفتم هوا طوفانی و پر بود یه حس بی اراده میگفت عشق من پشت سرم بود تا دیدم یکی باهامه از خودم بی خود شدم اما نه اون یه سرابه توی جاده پیر شدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
آرزو داشته یه روز خنده توو خونه ش باشه
آرزو داشت که یه مرد مثل شیر پشتش باشه حالا که آرزوهاش دیگه معنی نداره توی قلب مهربونش هیچ کسی جا نداره تو موندی و تنهاییات داره تورو عذاب میده نصیب تو از عشق اون همیشه بی نصیبیه وقتی آرزو داری که از دنیا دل بکنی به خدا حق داری تو که از همه دل بکنی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
از تو و خاطرات تو نمیتونم دل بکنم قسمت من همینه که توو تنهاییم جون بکنم لحظه های رفتن تو نشد فراموش بکنم به سادگی ازم گذشتی ، التماس نمیکنم التماس نمیکنم... از اون روزی که رفتی تکیه دادم به درختی اون درخت هی به من میگفت خودتو نزن به سختی از همون روزی که رفتی چی بگم که خیلی پستی زبون من مو در آورد عشقمو دیگه نخواستی حالا که از تو دور شدم از این زمونه سیر شدم نمیدونم چرا فقط منم که بی پناه شدم از وقتی رفتی از پیشم نفس برام حروم شده نیستی ببنی گلکم دنیا برام زندون شده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
میدونم دلت برام تنگ نشده
آسمون دل تو دوباره از سنگ شده این چیزا تقصیر تو نیست خوب میدونم آخه منم گناه دارم به خدا من عاشقم تورو از خاطره هام نمیشه خط بزنم سنگتو به سینه ام نمیتونم نزنم تو که رفتی پی خوشبختی هاتو این منم که تنها و مونده خاطرات تو هرچی خواستی تو گذاشتی دوباره توی دلم اما من صبورم و قول میدم حرف نزنم تنهایی، آرومترین،،، اینو من خوب میدونم اما من چیکار کنم بدون همدم دلم با این همه جنگل سبز بی تو کویر شده دلم مطمئن باش که سکوتم یه روزی تموم میشه وای به اون روز ای خدا ، من میدونم چی میشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
از نگاهت میشه فهمید میشه راحت اینو حس کرد همه چیزو میشه فهمید از همین رابطه ی سرد دیگه احساسی نداری به من و عشق و جنونم نمیگی اما چه ساده اینو از چشات میخونم با منی اما چه فایده وقتی هستی از رو اجبار وقتی قلب تو یه ذره نداره به بودن اصرار با منی اما چه فایده وقتی قلبت مال من نیست وقتی چشمای تو میشه واسه اون بارونی و خیس بهتره بین من و اون تنها یک نفر بمونه عزیزم منو رها کن میدونم دلت با اونه نمیخوام به پام بسوزی به خدا اینو نمیخوام راهتو ازم جدا کن ای امید و آرزوهام اگه رفتن به صلاحه دیگه من حرفی ندارم هرچی بگی تو همونو به روی چشام میذارم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
توو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن یک سقف پا برجا محکم تر از آهن سقفی که تن پوشه هراس ما باشه توو سردیه شبها لباس ما باشه سقفی اندازه ی قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسی برای شرم لطیف آیینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی زیر این سقف با تو از گل از شب و ستاره میگم ازتو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم زندگیمو زیر این سقف با تو اندازه میگیرم گم میشم توو معنی تو معنی تازه میگیرم سقفمون افسوس ... وافسوس... تن ابر ِ آسمونه یه افق یه بی نهایت کمترین فاصله مون توو فکر یک سقفم یک سقف رویایی سقفی برای ما حتی مقوایی توو فکر یک سقفم یک سقف بی روزن سقفی برای عشق برای تو و من زیر این سقف اگه باشه میپیجه عطر تن تو لختی پنجره هاشو میپوشه پیرهن تو زیر این سقف خوبه عطر خودفراموشی بپاشیم آخر قصه بخوابیم اول ترانه پا شیم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
اگه لایق عشق تو نبودم
اگه خالی شد از تو وجودم اگه پا روی عهدم گذاشتم ولی ... دوست که داشتم نداشتم؟؟؟ بیا از سر خط باورم کن من ِ عاشقُ عاشقترم کن نمیخوام قربونی خزون شم تو با دست خودت پرپرم کن منو ببخش اگه کم آوردم اگه فریب دنیارو خوردم منو ببخش اگه از رو غفلت دلمو به سیاهیا سپردم نذار بیشتر از این دلم برنجه نجاتم بده از این شکنجه بیا پیرهن عشقو تنم کن توی تاریکیا روشنم کن منم وغرور تیکه پاره منم و آسمون بی ستاره حالا سهم من از تو سکوته حالا عاشق تو روبه روته دیگه نمیخوام از تو جدا شم دیگه نمیخوام آشفته باشم آخه بی تو به لب رسیده جونم دیگه قول میدم عاشق بمونم اگه آدم خوبی نبودم اگه یخ زده دستای کبودم اگه آبروی عشقو بردم ولی چوبشو خوردم نخوردم؟؟؟ منو ببخش...! اگه بی هدف و بی فروغم اگه زخمیه دشنه ی دروغم اگه دلمو از عشقت بریدم ولی داغشو دیدم ندیدم؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
گریه نمیکنم نه اینکه خوبم نه اینکه دردی نیست نه اینکه شادم ! یه اتفاق نصفه نیمه ام که یهو میون زندگی افتادم یه ماجرای تلخ ناگزیرم یه کهکشونم ولی بی ستاره یه قهوه که هر چی شکر بریزی بازم همون تلخی ناب ُ داره اگه یکی باشه منو بفهمه براش غرورمو به هم میزنم گریه که سهله ! زیر چتر شونه ش تا آخر دنیا قدم میزنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
آه... درد و دل،آری با تو که همه از همنشینی با تو بیم دارند اما ببین من مثل آنها نیستم من تورا دوست دارم دستانم را به سویت دراز میکنم و عاجزانه التماست میکنم که مرا با خود ببریمیخواهم تنها راستی هایم برای تو باشد !برایت ضیافتی ترتیب داده ام که تو باشی و من و ثانیه ها که با هم بگذرانیمش آری چه زود میگذرند این ثانیه ها و چه زیباست آسوده خفتن در آغوش تو...صدایت میکنم تا آنجا که همه بشنوند که تورا صدا میزنم من آماده ام که بر بالهایت سوار شوم من با تو می آیم تا با تو به آرزوهایم برسم .به آرزوهایی که در این دنیا بهشان نرسیدم و چقدر زیادند اما نمیخواهم بگویی آنها را دفن کنم ... نه هرگز...من با آنها زنده بودم اکنون که میدانم خیالی بیش نیست میخواهم در مهمانی که برایت گرفته ام آنها را برایم زنده کنی .پس بنشین کنارم به حرفهایم گوش کن تو میتوانی مرا نجات دهی بیا من پذیرای تو هستم بیا و آرامش بده به جان خسته ام که من دیگر طاقت اشک و غصه را ندارم.ببین خوب نگاهم کن خیره شو در چشمانم ... ببین چه میبنی؟؟؟آیا جز غم است...آیا جز حسرت و انتظار شعله ای از عشق و حیات میبینی؟؟؟سرت را پایین نینداز من را ببین من دیگر خسته ام دیگر طاقتی ندارم که با تنهایی و زندگی بیهوده بجنگم تو که خود دیدی نگو نه ...که من در نقاشی هایم همیشه تو را با رنگ سیاه نشان داده ام همه جا تو بودی تو در لباسهایم بودی در اتاقم بودی در آبرنگ و قلمو و مداد رنگی هایم بودی حتی در چشمانم بودی انقدر غرقت شدم که زندگی را فراموش کردم و رقیبت مرا ترک کرده آری ...خیلی وقت است که رنگ و بوی رقیبت دیگر در خلوت من هیچ ردی از خود به جای نگذاشته اما از او دلخور نیستم چون انتخابم تو بودی من تو را میخواهم بیا که همه میخواهند در میهمانی ما شرکت کنند .من میخواهم لباس سیاه عروسی ام را بر تن کنم تو هم در کنار من باش گلهای سپیدی را که برایم گرفته ای چه زیبا آراستی ربانی مشکی رنگ ... آه ... فقط تویی که از علایق من با خبری چقدر با هم تفاهم داریم چقدر تو را دوست دارمتو میخواهی مرا با خود به دشتی ببری که جز خودمان کسی نباشد من میدانم که آنجا از دنیای زشت و دروغ خودمان بهتر است شاید آسمانش آبی نباشد اما همان آسمان مشکی رنگش می ارزد به این آبی خیالی...عزیزم ! چرا در میهمانی ما همه گریه میکنند؟؟؟مگر نه اینکه شب شادی من و توست ؟ آنها حسادت میکنند که ما رفته ایم!ما پرواز کردیمما میرویممادرم ! پدرم! من به مرگ دل باخته ام دیگر باز نمی گردم عهد و پیمانی که با او بسته ام دیگر نمی شکنم فکر کردید او هم عشق زمینی ست؟؟؟نه...نه...نه... آخ که در دلم جشنی برپاست چه راحت میتوانم به عشقم برسم دیگر کسی بر سر من نمیزند همه بر سر خودشان میزنند نمیخواهم باور کنم که به خاطر من است همه جا روشن است بارانی از اشک بر سر ما میبارد عقد ما را خواندند عاقد از من پرسید :دوشیزه ؟ آیا شما را به عقد مرگ در بیاورم با اشک شوق در چشمانم فریاد زدم با اجازه بزرگترهایم آری ...آری...آری...!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
شب است ...
مهتاب سرود بودن را زمزمه می كند می خواهم زنده بمانم می خواهم زندگی كنم تا انتهای عشق ؛ خواستن امشب چیزی ؛ كسی در من می خواند و دستانی مرا می گیرد و تا اوج آرزوها می برد من پرواز می كنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
گفتی تمام نمیشوی.کلماتت درست پرواز میکرد و فرو نمی افتاد و من خسته نبودم.سرد شد.عمقی از چیزی که وجود داشت.باور نکردم.کلمات سفید شدند.بغض آمد.دستانم میلرزید.خواستم حرفها را رنگ کنم.نشد.تسلیم شدم.شک کردم.اصرار نکردی. اینبار تو ایستادی.من رفته بودم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 2 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
سلام من دوباره اومدم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 3 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به تو باختمو تو این بازی رو بردی ،تبریک
زیر و رو شدم به روتم نیاوردی، تبریک بودن و نبودنم برای تو فرقی نداشت واسه مرگ عاشقت غصه نخوردی، تبریک مبارک دلت باشه این همه بی احساسیات حق داری دیگه نشناسی منو با اون قلب سیات حق داری گریه هامو ببینی و بخندی آزادی تا به هر کی دوس داری دل ببندی روز من تاریک شد... تبریک شب به من نزدیک شد ، تبریک جاده ی عاشقی ما مثل مو باریک شد...تبریک |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|