![]() |
![]() |
|
| در شهر غربت ای خدا هرگز تو آزارش مکن* یارب تو او را همچو من بر غم گرفتارش مکن |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
منو ببخش...!
منو ببخش عزیزم که از تو می گریزم می سوزمو خاموشم توو خودم اشک می ریزم از لحظه ی تولد سفر تقدیر من بود تنم اسیر جاده ، دلم اسیر تن بود یه قصه ی تازه نیست ، خونه به دوشی من هراس دل سپردن، عذابه دل بریدن اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد لحظه ی رفتنه دستاتو میبوسم باید برم حتی اگه اینجا بپوسم منو ببخش...! منو ببخش که ناگزیرم باید برم حتی اگه بی تو بمیرم دریایی از مصیبت پشت سرم گذاشتم وقتی به تو رسیدم دیگه نفس نداشتم من مرده بودم اما دوباره جونم دادی هم گریه ی من شدی عشقو نشونم دادی اگه یه شب توو عمرم چشمای من آسوده همون یه خواب کوتاه زیر سقف تو بوده اگه یه دست عاشق یه شب پناه من شد فردا عذاب جاده شکنجه گاه من شد لحظه ی رفتنه دستاتو میبوسم باید برم حتی اگه اینجا بپوسم منو ببخش...! منو ببخش که ناگزیرم باید برم حتی اگه بی تو بمیرم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
یه ساقه ی خشکیده منم جوونه ی سرسبز تویی فرسوده و داغون منم زیبایی بی مرز تویی غمگین و بی حوصله منم شادی بی حد تویی از یادها رفته منم فریادم تا ابد تویی تویی که من به خاطرت گذشته بودم از همه نصیب من از این گذشت دنیایی از جهنمه من بد نکردم به کسی طلسم آه کی شدم؟؟؟ ببین من بی تو حالا چی بودمو چی شدم یه عاشق تنها شدم پر از تمنا شدم کجایی همخونه ؟؟؟ بیا شدم یه دیوونه... بیا شدم مثل مجنون و شبا توو کوچه ها پرسه میزنم هرگز نمیتونم از تو و دوست داشتن تو دل بکنم شکنجه میشم با خاطراتی که بی تو موندن و تموم رها شد فرسوده و غمگین و تنها جوونی هم از تنم جدا شد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
هيچ كس اشكي براي ما نريخت ...هر كه با ما بود از ما مي گريخت ، چند روزي هست حالم ديدنيست ، حال من از اين و آن پرسيدنيست ، گاه بر روي زمين زل مي زنم ، گاه بر حافظ تفاءل مي زنم ، حافظ ديوانه فالم را گرفت ، يك غزل آمد كه حالم را گرفت : ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
قلب من، همه ی آرزوهاشو باخته...
هیچکی از رفتن من غصه نخورد هیچکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون ، خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت: سفر بخیر که واسم غریب و ناشناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من، همه ی آرزوهاشو باخته بود چهره ی هیچ کسی پژمرده نبود گلا اما همه پژمرده بودن کسایی که واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 5 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
رفتنت غم رو با من تنها گذاشت عطر موهاتو رو سینه ام جا گذاشت دستای من خالی از دست تو شد دلخوشی هام داشتن عکس تو شد من که دلتنگ خنده هاتم من که هر روز چشم به راهتم توو سکوت کوچه ها گوش به زنگ اون صدای پاتم بوی بارون بوی کاجا بودنت هر وقت و هرجا یادگاری از تو و عشق تو شد توو خواب و رویا
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهایست ببین مرگ مرا در خویش که مرگ من تماشاییست مرا در اوج میخواهی تماشا کن... تماشا کن دروغین بودم از دیروز مرا امروز هاشا کن در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها فقط اسمی به جامانده از آنچه بودمو هستم دلم چون دفترم خالی قلم خشکیده در دستم گره افتاده در کارم به خودکرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهی پیش رو دارم رفیقان یک به یک رفتند مرا با خود رها کردند همه خود درد من بودند گمان کردم که همدردند شگفتا از عزیزانی که هم آواز من بودند به سوی اوج ویرانی پل پرواز من بودند
****************************************
پس خوش به حال شما که بیخیالی در ضمن ممنونت میشم اگه هروقت اومدی به وب این شکلک رو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
گفتي كه مرا دوست نداري گله اي نيست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
سلام به همه دوستانی که هیچوقت تنهام نذاشتن با اینکه خیلی تنهام اما خدارو شکر شماها هستید که میایید و دلداریم میدید من دلم نمیخواد کسی برام دل بسوزونه و با تمام این نوشته ها که میبینه به من طعنه بزنه البته سو تفاهم نشه منظورم یه چند نفری بودند که توو پیغام خصوصی درد منو بیشتر کردن اینا به کنار قرار بود دیگه آپ نکنم ولی نمیشه واقعا نمیشه و اینکه خیلی دوستان لطف داشتن و گفتن دوباره بنویسم اما خودم خجالت میکشم آخه من چه حرفی میتونم واسه گفتن داشته باشم؟؟؟؟ میکاییل جان مرسی که میای وبلاگ و واقعا کمک و راهنماییم میکنی نمیدونم از کجای زندگیم بگم من قبلا عاشق بودم عاشق عاشق...هیچوقت دوس نداشتم معشوق باشم چون معشوق همیشه بی خبره همیشه سنگدله همیشه فکر ناز کردنه همیشه یه حس غرور داره که آره ببین طرف عاشقته و اگه تو گی بمیر واست میمیره میدونی چرا اینارو میدونم واسه اینکه خودم عاشق بودم اما اینم بگم هر کی میگه از عشق تا نفرت فاصله ای نیست واقعا راست میگن چون اینطور شد وقتی معشوق دیگه حد خودش رو نفهمید و قاطی هوس شد و وقتی فهمید عاشقش واسش میمیره و خواست سواستفاده کن همون عشق زیاد رو تبدیل به نفرت میکنه که در من به وجود اومد .درسته عاشق بودم اما هیچوقت حاضر نبودم به خاطر عشق پاکیمو بفروشم متوجه ای؟؟؟ دو سال من عاشق بودم خیلی سختیا کشیدم خیلی درد که نیاز به گفتن نداره اما مثل اینکه آدما بدون عشق نمیتونن زندگی کنن تصمیممو گرفتم اما با خودم عهد کردم نذارم گذشته دوباره تکرار بشه و اینبار من شدم معشوق اما چون حس عاشق رو میدونستم سعی کردم معشوق نباشم چون معشوق دل سنگه...درسته عشق یه قسمت یا بگم بیشتر زندگی آدمو میگیره اما یه چیزایی هستن که سد عشق میشه من دل اونو شکستم چون میدونستم که اگه بیشتر از این ادامه پیدا کنه شاید به نفرت تبدیل بشه شاید نشه به هم برسیم و امکان رسیدن ما به هم شاید 10 درصد بود و هزار تا مشکل دیگه که میدونم از پسشون بر نمیام من که توو آپ قبلی گفتم من توو یه خانواده ای بزرگ شدم که....نمیگم بقیشو این حرفارو اونی که دوسش داشتم میدونست شاید واسه همین بهم هیچی نگفت این روزا فقط به تنهایی و تنها بودن فکر میکنم چون آدما توو تنهایی قدر نداشته ها و لحظه هارو میدونن دلم نمیخواد کسی واسم دل بسوزونه هزار بار فقط میخوام ناگفته هام رو اینجا بگم باز هم میگم اگه اونی که دوسش دارم اومد وبلاگ هیچوقت سراغم نیاد بذاره قشنگی عشق بمونه عشق توی همین نرسیدنش قشنگه خیلیا اینو میگن آدمای عاشق فقط باید با خاطره ها زندگی کنن عقل هم اینو میگه ما آدما احساسی هستیم خیلی اما اگه توو عشق با عق بریم جلو میبینیم که خیلی چیزا حق ما نیست همونطور که باه م بودن حق ما نبود.عشق قشنگه ولی به چه قیمتی؟به قیمت از دست دادن آبرو یا خانواده؟به قیمت از دست دادن همه چیز حتی نداشته هامون درسته من بی معرفتی کردم اما این دلیل نمیشه که بگیم هوس بازم یا از قصد اینکارو کردم شاید دل شکستن من بیشتر از همه به نفع اون بوده اما من از بی علاقگی دل نشکستم .اشتباه من همونجایی بود که به خودم اجازه دادم عاشق بشم اما دیگه این اشتباه رو تکرار نمیکنم هیچوقت ... سپهر جان متاسفم که یکی مثل من دل شمارو شکسته هیچ دفاعی ندارم بکنم فقط همین رو بگم مواظب باش عشقی که بهش داشتی تبدیل به نفرت نشه و ببخش مطمئن باش آدمایی که دل میشکنن انقدرم بی معرفت نیستن من الان چند روزه زندگی ندارم همش حس میکنم نفرین یکی پشت سرمه من ناامید نیستم بی انگیزه هم نیستم فققط روی نوشتن ندارم خجالت میکشم آخه چی بگم؟؟؟میکاییل جان قصه عشق تو هم گوش دادنیه درسته هر کدوم یه جور هستش اما همیشه بی وفایی یکی توو همه عشقا هست هرکسی یه جوری حسی که تو گفتی رو من هم قبلا داشتم اما الان نه به اون صورت من با اون بد تا نکردم حداقلش خودم اینطور فکر میکنم اما چون همیشه از نرسیدن میترسیدم دوس نداشتم که ادامه بدم همیشه فکر میکردم اون هم میذاره میره همیشه یه ترسی از نرسیدن و تکرار روزای قبل و اینکه نابودی من میفهمی؟این ترس منو ول نمیکرد واسه همین گفتم بذار تموم بشه چون واقعا نمیتونم قبلا گفت ناامید نیستم آره اما توی عشق ناامیدم مخصوصا اگه خیلی از هم دور باشیم دیگه نمیدونم چی بگم همینقدر میگم که **** گاهی وقتا گذشتن از عشق به خاطر معشوق نهایت عاشق بودنه**** |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
من دل شکستم...
من یه بی معرفتم یه عوضی یه احمق...آره حتی اینا هم کممه دل منو خیلیا شکستن از روی هوس ، از روی نامردی از بی احساسی و بی علاقگی و مهمتر از همه عادت! من دل شکستم اما نه به خاطر کسی نه به خاطر هوس نه از بی علاقگی و نه از روی عادت! من مجبور شدم به خدا مجبور شدم دل بشکنم... نمیخوام کارمو توجیح کنم اما واقعا مجبور شدم مطمئنم اون منو میبخشه یعنی التماسش میکنم که ببخشه و نفرینم نکنه برام دعا کنه متاسفم به خدا نمیخواستم دلتو بشکنم هنوزم توو قلبم جا داری اما نمیتونم داشته باشمت دلیلشو نمیتونم بگم خودت بفهم من زدم زیر حرفام زدم زیر قولام دلتو شکستم به خدا میدونم خیلی از معرفت دم میزدم میدونم اما بی معرفتیمو ثابت کردم.متاسفم ولی از قصد نبود به خدا عمدا نبود نمیشه خیلی حرفارو گفت قبلا که بهت گفته بودم حرفای دلمو راستشو بهت گفتم تو هم انقدر خوبی که گفتی همه چیزو تحمل میکنی واسه اینکه فقط من خوشبخت باشم خوشبختی بدون تو نمیشه هیچوقت... اما من واقعا مجبورم. دعام کن عزیزم!!! میدونم میگی چقدر پرو هستش ولی میدونی که مجبورم حیف...حیف حیف و صد حیف که هیچوقت نتونستم از تصمیمم از عملی شدنش مطمئن بشم بهت گفتم اگه برم واسه همیشه میرم اما عرضه اینکارم نداشتم حتی نتونستم واسه همیشه برم هرچی بهت گفتم راست بود اما نمیدونم چرا نتونستم هیچوقت پای حرفام باشم همیشه از دل شکستن میترسیدم چون میدونم چه بلایی سر آدما میاره با اینکه بعضیا که شکست میخورن با احساسات بقیه بازی میکنن که دلشون خالی بشه ولی به خدا من اینطور نبودمو نیستم من خودمو با گریه خالی میکردم هیچوقت دوست نداشتم دلی رو بشکنم خدایا اون منو میبخشه؟؟؟ میخوام واقعا ببخشتم اگه اومد به وبلاگ بهم فحش نده بدونه که آدما گاهی وقتا از علاقه ی زیاد هم دل میشکنن از اینکه میترسن بلایی سر عشقشون بیاد از اینکه مطمئن نباشه عشقش سهم اونه مال اونه انقدر هستن کسایی که معنی عشقو نمیفهمن از اینحور آدما زیادن حداقل دور و ور من و همونا هستن که قدرتشون از من بیشتره و یه دونه بزنن توو گوش من میشینم سرجام.اینطور بزرگ شدم مثل خیلیا دل شیر ندارم من...نمیتونم اگه میتونستم حرفای دلم رو بزنم این وضعم نبود اگرچه با گفتنش پیش عزیزام فقط خورد شدم و هزارتا کنایه شنیدم نمیخواستم اینارو بگم اما حالا که وقت رفتن من هستش میگم خیلی آرزوها داشتم واسه وبلاگ تازه داشتم راه میفتادم خیلی دوس داشتم بنویسم اما دیگه نمیتونم وقتی نتونستم سر حرفا و معرفتو شعرام بمونم پس از این به بعد هم نمیتونم و من دیگه نمیتونم.من دیگه نمیتونم سرمو بالا بگیرم دیگه نمیتونم هیچوقت هیچوقت هیچوقت ... من به تنهایی نیاز داشتم اما دیدم تا کی میخوام تنها باشم دلمو باختم اما اشتباه کردم تمام خاطراتم مثل قبل تکرار شد همون شرایط همونطور اما یه خورده سختتر از قبل با این فرق که اون واقعا منو میخواست حسم به من اینطور میگفت و اینبار من تموم کردم چون نمیخواستم همه چی مثل قبل دوباره تکرار بشه زندگی خیلی عجیبه نمیدونم از من چی میخواد همینقدر میگم که روزگار با من بازی کرد و هی من رو چرخوند آخر یه جا پیاده ام کرد که خواست من نبود هیچ چیز واسم اهمیت نداره هیچی فقط بخشش و حلال کردن یه نفر واسم مهمه و دیگه اینکه هیچوقت سراغی ازم نگیره فکر کنه پریسا مرده اگرچه الان فقط جسم متحرک دارم اگه این نوشته رو خوندی بهت میگم هیچوقت نیا دنبالم اینطوری منم کمتر دلتنگت میشم و کم به خودم نفرین میکنم خوشبختی و موفقیتتو از خدا میخوام همیشه دعات میکنم میخوام که بهترین زندگی و خوشبختی مال تو باشه یادت میاد بهت گفتم نمیخوام مدیونت باشم وقتی رفتم نگی تو دل شکستی تو سر همه حرفات موندی حتی مدیونم نکردی بهت گفتم نپرس چرا رفتی تو نپرسیدی تو واقعا عاشقی ازت ممنونم تو رفتی که من راحت باشم این حرفا زیاد مهم نیست فقط تو منو ببخش . عزیزم مواظب خودت باش و بدون هرکسی لیاقت عشق پاک تورو نداره اگه داشت نمیذاشت بره
خداحافظ واسه همیشه
اشکی نمونده توو چشام
میخوام که با دست خیال خدا رو نقاشی کنم رو زانوهاش اشک بریزم هوارو بارونی کنم گریه کنم گذشته مو سر روی پاهاش بذارم بگم غریبم بی نشونم برس به دادم میخوام رو تارو پود شب مقصدو بی هدف برم توو این هوای بی نفس برم به آخر برسم برم یه جایی که فقط تو باشی و بی کسیام توو سرنوشت دست ببرم بهشتو تا خودت بیام توو نفس آخر عشق تنهاتر از خدا شدم اشکی نمونده توو چشام با گریه بی وفا شدم غصه شکسته دلمو،آخر این سفر کجاست؟ وقت بریدن منه دلهره از دلم جداست تنها تر از خیال تو دلو به دریا میزنم منو صدا کن که میخوام دل از جدایی بکنم دستامو بگیر میدونم تویی اون همیشه با من اینه اون محال ممکن مثل اشک شیشه با من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
حالا بدون بی توشکستم ولی هنوز عاشقت هستم بدون که ساده شکستم از زندگی دلگیرمو خستم دیگه باید بارون بزنه اشکای من دیگه جون نداره قسمت ما جداییه دل کندن و رهاییه دیگه ابرای آسمون واسمون گریه نمیکنن بغض بارونا میشکنن دیگه شکوه نمیکنن دیگه ابرای آسمون قید بودنو میزنن تازه بارونا میشکنن مارو از یادشون میبرن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 11 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
سلام میکاییل جان خوبی؟مرسی از شعرت واقعا قشنگ بود ازت اجازه میخوام که توو وبلاگم بذارمش در مورد شعر قبلی پرسیدی که چرا تورو بخشیدن خطاست؟؟؟ چون واقعا اینطوره عشقی که بره و آدمو تنها بذاره و حتی یادی از آدم نکنه وقتی برگرده و دوباره بگه دوستت دارم بخشیدنش اشتباهه چون توبه گرگ مرگه و من این رو واقعا تجربه کردم با اینکه واقعا سوختم از اشتباهم اما گفتم عیبی نداره اما حالا نمیخوام یه اشتباهو دوباره تکرار کنم بیشتر دلیل شعر نوشتن اینه میدونی شعرایی که نوشتم درسته مال خودم نیست اما همش حس خودمه یعنی وقتی دیوونه ی یه شعر میشم و میبینم به حالات و روحیه من میخوره انتخاب میکنم مثل شعر تو... زیادی پرحرفی کردم خواستم تشکر کنم و بگم که از اینکه میام به وبلاگم واقعا ممنونتم خیلی خوشحالم میکنی موفق باشی راستی من چون آدرس وبلاگت رو نذاشتی مجبور شدم که توی آپم بذارم شعرت واقعا قشنگه گذاشتم تا بقیه هم استفاده کنند
آشیان من و تو |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
چه نجیب و مومنانه دل به حرفای تو دادم گفتم از گرمی دستات توو شب ترانه شادم گفتم این نگاه معصوم رنگ قصه های خوبه فصل ناب با تو بودن یه طلوع بی غروبه اون صدای قلب من بود که فقط با تو تپش داشت وقتی که دستامو قصه توی دستای تو میذاشت راز عشق بین ما رو زمین و زمونه فهمید حرف با هم بودن ما توو تموم دنیا پیچید تو نخواستی یکی باشی زیر سقف زیر بارون رفتی تا زندگی باشه واسه من مثل یه زندون حالا بی تو تک و تنها رو به دلتنگی نشستم چشم به راه زخمی تازه از دلی سنگی نشستم آره...من همون پرنده ام که دور از روح بهاره واسه تو قفس به دوشه پرِ پر زدن نداره |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
خیلی خوشم اومد ازت خم هم به ابروت نیومد ما رو چه مفت فروختی و یکی دیگه به جام اومد بهونه کردی گفتی که عشق تو از روی هوسه اما میخوندم از چشمات دستی واسم بالا دسته تو نخواستی که بمونی کنارم پیش دل زارم بدونی که من یه بی قرارم بدونی که من چشم انتظارم ندونستی با دلم چه کردی تو به رنگ زردی تو نشونی از شبای سردی واسه قلبم همیشه یه دردی آخه مگه من واست چی کم گذاشتم؟؟؟ عشق و دل و هرچی که از جوونی داشتم ولی تو دلت با دیگرونه خدا کنه آبرو واست بمونه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
میرم بدونی که گذشتم از نگات حسرت به دل شد، پرید از سرم هوات تا دنیا دنیاست نمیبخشمت برو با تو غریبم نمیشناسمت تورو دلم زیر لب میگه نمیبخشمت دیگه برو هرچی بوده بینمون، ببر تورو بخشیدن خطاست با تو موندن اشتباس برو قصه بین ما رسید به سر نمی بخشمت ...محاله ، با تو موندنم خیاله نمیخوام بیفته چشممون به هم نمیخوام پیشم بمونی توو گوشم دیگه بخونی بیا هر چی خاطرست بهت بدم نمی بخشمت ...محاله ، با تو موندنم خیاله نمی بینی دل بسوزونم برات دیگه نیستی یک بهونه واسه موندن عاشقانه دیگه تکراریه تموم قصه هات نه دلتنگه برای دیدنت نه قشنگه فکر رسیدنت نه خالیه جات نه بی تو بی کسم توی خواب ببینی تویی همه کسم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 10 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
ولی خاطرات هنوز توو ذهنمه با خیلیاتون که میایید به وبلاگ خاطره دارم انشالله که این دوستیا ادامه داشته باشه و من هم بتونم بهتر از این بنویسم اما خودمونیم آمار وب چقد کمه مگه نه؟؟؟ خیالی نیست مهم اینه شماها هستید این عکس هم تقدیم به همه دوستای گلم که میان به وبلاگ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 8 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
برو دیگه برای تو جایی نمونده توو این دلم این همه بد کردی به من،اینم جوابشه گلم یادم نیار که خواستنت برام شده یه دردسر خاطره هات مال خودت،عشقتو بردار و ببر برام شده یه دردسر،عشقتو بردارو ببر از گریه هات حرفی نزن،دیگه فداکاری نکن تو که به فکر خودتی برای من کاری نکن فکر میکردی تو نباشی بعد تو تمومه کارم؟ تو میخوای بری از اینجا منم اصراری ندارم فکر میکردی که نگاهم بعد تو غمگین و تنهاست؟ من دیگه ازت گذشتم اشتباه تو همینجاست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 7 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
برو ببین دل کی رو شکستی که آه اون دامنتو گرفته ببین کجای کار تو میلنگه که حال و روزت اینجوری گرفته برو ببین سادگی کدوم دل تورو یه گرگ تشنه بار آورده نگاه عاشقونه کدوم چشم فریب صحنه سازیاتو خورده چیه دلیل این که پشت سر هم زخمی زخم ، اگه یه پنجه میشی چه مرگشونه ناله های تلخت؟ برای چی همش شکنجه میشی؟؟؟ ببین زدی دل کیو سوزوندی که حالا مهره ی دل تو سوخته برو ببین کیو به چی فروختی که اینجوری اونم تورو فروخته تلافی کدوم دروغه هر شب؟؟؟ کابوس تنها شدنو میبینی تقاص عشق بار چندمیته؟ که خواب غم کفن رو میبینی |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم تیر 1388ساعت 6 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 4 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
روزی که دلم رو بردی فکر این روزا نبودم
تو میگفتی توی قلبت تنها من زندونی بودم کاشکی تا آخر دنیا اسیر قلبت میموندم بهتر از این بود که حالا غزل مرگو میخوندم رفتیو حتی یه بارم پشتتو نگاه نکردی سر این فکرم نبودی نگو نه وفا نکردی جای عکس من توو قلبت عکس دیگرون میذاری دستشو بغل میگیری تا سحر باهاش بیداری گل من جوونه کردی این منم پژمرده میشم باشه اشکالی نداره تو بمون منم که میرم گله ای ندارم از تو،واسه تو دارم میمیرم اما یادت باشه اونجا انتقام ازت میگیرم روی نامه هاتو عکسات خونمو میخوام بریزم مینویسم و خوندم زیر لب من دوستت داشتم عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 4 قبل از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
باز دوباره خبری از تو بی وفا ندارم میدونم به جز گلایه دیگه چاره ای ندارم اگه بشنوم صداتو، اگه گم کنم چشاتو بدون که من میمیرم،دوست دارم حال و هواتو اما تو یه بی خیالی،سر رو پای کی میذاری؟ تو میگفتی از نگاهش حتی از عشقش بیزاری نمیخوام عاشق بمونم حرفای تو یه دروغه دل بریدن و گذشتن؟آره،اینم یه دروغه بعد رفتنت بگو به شوق کی زنده باشم؟ واسه دیدن چشات تا کی باید بیدار باشم؟ بگو من با تو چه کردم؟مگه عاشقی نکردم؟ دل سپرده ی تو هستم،به جز این گناه نکردم بین عاشقی و نفرت فاصله قد یه لحظه ست بذار عاشقت بمونم زندگی همین یه لحظه ست میگمو گفتمو میگم تو بخوای از اینجا میرم میدونم اینو میدونی واسه چشات میمیرم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 4 بعد از ظهر توسط نفرین شده |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
به تو باختمو تو این بازی رو بردی ،تبریک
زیر و رو شدم به روتم نیاوردی، تبریک بودن و نبودنم برای تو فرقی نداشت واسه مرگ عاشقت غصه نخوردی، تبریک مبارک دلت باشه این همه بی احساسیات حق داری دیگه نشناسی منو با اون قلب سیات حق داری گریه هامو ببینی و بخندی آزادی تا به هر کی دوس داری دل ببندی روز من تاریک شد... تبریک شب به من نزدیک شد ، تبریک جاده ی عاشقی ما مثل مو باریک شد...تبریک |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 |
|
RSS
|